إبل (2) :: پایگاه رسمی مسعود رضانژاد فهادان
۰

إبل (2)

مدخل همزه

إبل (۲)

ترجمه و شرح کتاب سفینة البحار شیخ عباس قمی رحمة الله علیه - مدخل: إبل

الخرائج[۱]: خبرُ الإبلِ التی استصعبت على صاحبها بناحیه آذربیجان، فشکى صاحبها الى بعض الصحابه، فکتب له رقعه لتذلیلها، فلما رمى الرجل بالرقعه الیها، حمل علیه عدد منها فرمحته أحد منها فشجّته، فاستغاث الرجل باللّه حتّى تخلّص من شرّها، فعلّمه أمیر المؤمنین علیه‌السّلام دعاء فذلّلت له إبلُه.[۲]

اشارۀ مرحوم شیخ عبّاس قمی به روایت إبن عباس از ماجرای مردی است که از دست ماشیان خود ذلّه شده بود وی برای حل این مسئله، ابتداء به خلیفۀ دوم مراجعه کرد امّا راه حل خلیفه، اوضاع را سخت‌تر کرد به این نحو که او رقعه‌ای می‌نویسد که در آن، خود را أمیرالمؤمنین معرفی کرده و از مَرَدِۀ جن و شیاطین می‌خواهد تا آن استران را رام کنند؛ نوشته او نتیجه عکس می‌دهد و چهارپایان به او حمله کرده و یکی از آن‌ها با لگد، چنان سرش را می‌شکند که بعد از یکسال که معالجه می‌شود هنوز سوارخ بزرگی در اثر آن زخم بر روی صورتش باقی مانده نهایتاً با راهنمائی إبن عباس به أمیرالمؤمنین علی علیه‌السلام مراجعه می‌کند و با دعائی که حضرت به او تعلیم می‌دهند مشکل او حل می‌شود؛ بعد از آن، وضع مالی او بهبود می‌یابد. این روایت در کتاب الخرائج به نقل از کتاب خصائص الأئمه علیهم‌السلام‏ از طریق إبن عباس ضبط شده است.


متن کامل روایت:

کَانَ رَجُلٌ عَلَى عَهْدِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ وَ لَهُ فِلَاءٌ[۳] بِنَاحِیَهِ آذَرْبِیجَانَ قَدِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَیْهِ فَمَنَعَتْ جَانِبَهَا.

در عهد خلیفه دوم در نواحی آذربایجان مردی بود که چندین کره خر و کره اسب داشت. أمر آن چهارپایان بر صاحبش سخت و دشوار شده بود و نمی‌توانست به آن‌ها نزدیک شود.

فَشَکَا إِلَیْهِ مَا قَدْ نَالَهُ وَ أَنَّهُ کَانَ مَعَاشُهُ مِنْهَا فَقَالَ لَهُ: اذْهَبْ فَاسْتَغِثْ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ فَقَالَ الرَّجُلُ: مَا أَزَالُ أَدْعُو وَ أَبْتَهِلُ إِلَیْهِ وَ کُلَّمَا قَرُبْتُ مِنْهَا حَمَلَتْ عَلَیَّ.

آن مرد که زندگی و معاشش با همان‌ها اداره می‌شد به خلیفه دوم عرض حال نمود؛ خلیفه گفت: برو و نزد خدای عزوجل استغاثه کن؛ مرد گفت: پیوسته دعا کرده و زاری نموده‌ام ولی هر دفعه که به آن‌ها نزدیک می‌شوم به من حمله می‌کنند.

قَالَ: فَکَتَبَ لَهُ رُقْعَهً فِیهَا: "مِنْ عُمَرَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى مَرَدَهِ الْجِنِّ وَ الشَّیَاطِینِ أَنْ یُذَلِّلُوا هَذِهِ الْمَوَاشِیَ لَهُ."

خلیفه به او رقعه‌ای داد که در آن نوشته بود: از عُمَر، أمیرالمؤمنین به سوی مرده جن و شیاطین! اینکه رام و فروتن کنید این چهارپایان را برای او.

قَالَ: فَأَخَذَ الرَّجُلُ الرُّقْعَهَ وَ مَضَى؛ فَاغْتَمَمْتُ لِذَلِکَ غَمّاً شَدِیداً؛ فَلَقِیتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیّاً علیه‌السلام فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا کَانَ فَقَالَ: "وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ"[۴] لَیَعُودَنَّ بِالْخَیْبَهِ.

مرد آن رقعه را گرفت و رفت. راوی گوید من به سبب آن بسیار غمگین شدم. أمیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را که ملاقات کردم ایشان را به آنچه بود خبر دادم حضرت قسم شدیدی یاد کردند که آن مرد در حالی که به مقصودش نرسیده و ناامید است باز خواهد گشت.

فَهَدَأَ مَا بِی وَ طَالَتْ عَلَیَّ سَنَتِی وَ جَعَلْتُ أَرْقُبُ کُلَّ مَنْ جَاءَ مِنْ أَهْلِ الْجِبَالِ فَإِذَا أَنَا بِالرَّجُلِ قَدْ وَافَى وَ فِی جَبْهَتِهِ شَجَّهٌ تَکَادُ الْیَدُ تَدْخُلُ فِیهَا.

پس آنچه از اضطراب در من بود بر طرف شد. آن یک سال بر من طولانی گذشت و من از هر کسی که از اهل جبال می‌آمد سراغ او را می‌گرفتم تا اینکه ناگهان آن مرد سر رسید. و در پیشانی او شکستگی بود که نزدیک بود دست در آن فرو برود.

فَلَمَّا رَأَیْتُهُ بَادَرْتُ إِلَیْهِ فَقُلْتُ لَهُ مَا وَرَاءَکَ فَقَالَ إِنِّی صِرْتُ إِلَى الْمَوْضِعِ وَ رَمَیْتُ بِالرُّقْعَهِ فَحَمَلَ عَلَیَّ عِدَادٌ مِنْهَا فَهَالَنِی أَمْرُهَا فَلَمْ تَکُنْ لِی قُوَّهٌ بِهَا فَجَلَسْتُ فَرَمَحَتْنِی[۵] أَحَدُهَا فِی وَجْهِی فَقُلْتُ اللَّهُمَّ اکْفِنِیهَا فَکُلُّهَا یَشْتَدُّ عَلَیَّ وَ یُرِیدُ قَتْلِی فَانْصَرَفَتْ عَنِّی فَسَقَطْتُ فَجَاءَ أَخٌ لِی فَحَمَلَنِی وَ لَسْتُ أَعْقِلُ فَلَمْ أَزَلْ أَتَعَالَجُ حَتَّى صَلَحْتُ وَ هَذَا الْأَثَرُ فِی وَجْهِی.

هنگامی که او را دیدم شتابان به سویش رفتم به او گفتم بر تو چه گذشت؟ گفت: به همان موضع رفتم و رقعه را در آنجا انداختم. تعدادی از آن چهارپایان بر من حمله کردند و به سبب غلبه ترس، قوه و نیرویی برایم باقی نمانده بود نشستم که یکی از آن‌ها با پا لگدی بر صورتم زد در آن موقع پیش خدا دعا کردم: "اللَّهُمَّ اکْفِنِیهَا" [در اثر آن دعا] همه آن‌ها در حالی که بر من سخت گرفته و اراده قتلم را کرده بودند منصرف شدند در آن موقع من بر زمین افتادم برادرم آمد و مرا جابجا کرد و من هوش نبودم از آن روز معالجه می‌کردم تا اینکه بهبودی یافتم و این زخم در پیشانی من نشانه همان واقعه است.

فَجِئْتُ لِأُعْلِمَهُ یَعْنِی عُمَرَ فَقُلْتُ لَهُ صِرْ إِلَیْهِ فَأَعْلِمْهُ.

به اینجا آمدم تا خلیفه را از ماجرا آگاه کنم. گفتم: آری به نزدش برو و او را از ماجرا باخبر کن.

فَلَمَّا صَارَ إِلَیْهِ وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ فَأَخْبَرَهُ بِمَا کَانَ فَزَبَرَهُ[۶] وَ قَالَ لَهُ کَذَبْتَ لَمْ تَذْهَبُ بِکِتَابِی قَالَ فَحَلَفَ الرَّجُلُ بِاللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ حَقِّ صَاحِبِ هَذَا الْقَبْرِ لَقَدْ فَعَلَ مَا أَمَرَهُ بِهِ مِنْ حَمْلِ الْکِتَابِ وَ أَعْلَمَهُ أَنَّهُ قَدْ نَالَهُ مِنْهَا مَا یَرَى قَالَ فَزَبَرَهُ وَ أَخْرَجَهُ عَنْهُ.

وقتی نزد خلیفه رسید کس دیگری نزد او بود وی را از ماجرا باخبر کرد عمر، به او تشر زد و گفت: دروغ می‌گویی؛ نوشته مرا نبرده بودی! مرد قسم خورد به خدا و به حق صاحب این قبر که همانا آنچه گفته بودی انجام دادم. و اینکه آنچه به او رسیده به خاطر همان رقعه بوده است! پس عمر، عصبانی شد و با تشر، او را اخراج کرد.

فَمَضَیْتُ مَعَهُ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه‌السلام فَتَبَسَّمَ ثُمَّ قَالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى الرَّجُلِ فَقَالَ لَهُ إِذَا انْصَرَفْتَ فَصِرْ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذِی هِیَ فِیهِ وَ قُلْ اللَّهُمَّ إِنِّی أَتَوَجَّهُ إِلَیْکَ بِنَبِیِّکَ نَبِیِّ الرَّحْمَهِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ الَّذِینَ اخْتَرْتَهُمْ عَلَى عِلْمٍ عَلَى الْعَالَمِینَ اللَّهُمَّ فَذَلِّلْ لِی‏ صُعُوبَتَهَا وَ حُزَانَتَهَا وَ اکْفِنِی شَرَّهَا فَإِنَّکَ الْکَافِی الْمُعَافِی وَ الْغَالِبُ الْقَاهِرُ.

با او نزد امیر المؤمنین علی علیه‌السلام رفتیم حضرت تبسم کردند و به من فرمودند: به تو نگفته بودم [که آن مرد در حالی که به مرادش نرسیده] باز می‌گردد.

سپس حضرت به آن مرد رو کردند و فرمودند: به موضعی که چهارپایان در آن هستند برو و این دعا را بخوان:

اللَّهُمَّ إِنِّی أَتَوَجَّهُ إِلَیْکَ بِنَبِیِّکَ نَبِیِّ الرَّحْمَهِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ الَّذِینَ اخْتَرْتَهُمْ عَلَى عِلْمٍ عَلَى الْعَالَمِینَ اللَّهُمَّ فَذَلِّلْ لِی‏ صُعُوبَتَهَا وَ حُزَانَتَهَا وَ اکْفِنِی شَرَّهَا فَإِنَّکَ الْکَافِی الْمُعَافِی وَ الْغَالِبُ الْقَاهِرُ.

فَانْصَرَفَ الرَّجُلُ رَاجِعاً فَلَمَّا کَانَ مِنْ قَابِلٍ[۷] قَدِمَ الرَّجُلُ وَ مَعَهُ جُمْلَهٌ قَدْ حَمَلَهَا مِنْ أَثْمَانِهَا إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه‌السلام فَصَارَ إِلَیْهِ وَ أَنَا مَعَهُ فَقَالَ تُخْبِرُنِی أَوْ أُخْبِرُکَ فَقَالَ الرَّجُلُ بَلْ تُخْبِرُنِی یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ کَأَنَّکَ صِرْتَ إِلَیْهَا فَجَاءَتْکَ وَ لَاذَتْ بِکَ خَاضِعَهً ذَلِیلَهً فَأَخَذْتَ بِنَوَاصِیهَا وَاحِداً بَعْدَ آخَرَ فَقَالَ الرَّجُلُ صَدَقْتَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ کَأَنَّکَ کُنْتَ مَعِی.

آن مرد به شهر خود مراجعت کرد بعد از گذشت یک سال دوباره بازگشت در حالی که مقداری پول با خود داشت حضرت به او فرمودند: ماجرا را می‌گویی یا من بگویم؟! آن مرد گفت: شما بفرمائید یا أمیرالمؤمنین.

حضرت فرمودند: وقتی به سویشان رفتی به سمت تو آمدند و پناهنده تو شدند در حالی که خاضع و رام بودند و تو یکی پس از دیگری پیشانی آن‌ها او را گرفتی. مرد گفت: درست فرمودی یا علی! چنان تعریف کردی که گویا همانجا بودی!

فَهَذَا کَانَ فَتَفَضَّلْ بِقَبُولِ مَا جِئْتُکَ بِهِ فَقَالَ امْضِ رَاشِداً بَارَکَ اللَّهُ لَکَ فِیهِ.

آن مرد گفت: این تحفه را که برای شما آورده‌ام از من بپذیرید. [حضرت هدایا را نپذیرفتند ولی] در حقش اینگونه دعا کردند: إمض راشداً یعنی برو خدا خیرت دهد! و خداوند در آن به تو برکت دهد.

وَ بَلَغَ الْخَبَرُ عُمَرَ فَغَمَّهُ ذَلِکَ حَتَّى تَبَیَّنَ الْغَمُّ فِی وَجْهِهِ وَ انْصَرَفَ الرَّجُلُ وَ کَانَ یَحُجُّ کُلَّ سَنَهٍ وَ قَدْ أَنْمَى اللَّهُ مَالَهُ.

خبر این ماجرا به گوش عمر رسید چنان مغمون شد که رنگ رخسارش عوض شد. مرد رفت و به گونه‌ای شد که هر ساله به حج مشرّف می‌شد و خدای متعال مال او را رشد داد.

إبن عباس گوید: أمیرالمؤمنین حضرت علی علیه‌السلام فرمودند:

هر کسی که چیزی از مال یا أهل و فرزند یا أمری از سلاطین جائر او را سخت آمده باشد پس باید به خدای متعال، ابتهال کرده و زاری نماید با این دعا. پس خدای متعال کفایت می‌کند از آنچه از آن ترس دارد إن شاء الله و به القوه.


[۱] الخرائج؛ ۵۵۶/۲ به نقل از خصائص الأئمه علیهم‌السلام‏؛ صفحه ۴۸

[۲] بحار الأنوار؛ ۲۳۹/۴۱

[۳] الفِلْوُ جمعه أَفْلَاء و فِلَاء: کرّه‏هاى خر یا اسب که یک ساله شوند و آن‌ها را از شیر باز دارند. (فرهنگ أبجدی؛ ۶۷۱)

[۴] النَّسَمَه جمع نَسَم‏ و نَسَمَات‏: نَفَس انسان، انسان یا هر جاندار، برده اعم از مذکر یا مؤنث‏. (فرهنگ أبجدی ۹۴۲) یعنی خدایی که شکافنده حبه است و جانداران را آفرید. این عبارتی است که حضرت علی علیه‌السلام مکرراً وقتی در قسم خود جدی بودند به کار می‌بردند. (النهایه؛ ۴۹/۵)

[۵] رمحتْه‏ الدّابَّهُ رَمْحا، إذا رَکَضَتْه برجلها. (جمهره اللغه؛ ۱/۵۲۴) یعنی به او لگد زد.

[۶] زَبَرَهُ‏: (زَبْراً) مِنْ بَابِ قَتَلَ زَجَرَهُ و نَهَرَه‏. (المصباح المنیر؛ ۲۵۰)

[۷] اسم للعام الذی بعد العام الحاضر. یعنی سال بعد.

اشتراک مطلب:

کلمۀ مورد نظر خود را جستجو کنيد.👇

کد جستجوي گوگل در سايت يا وبلاگ جستجو در:
اشتراک مطلب:

نظرات (۰)
هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

شبکه‌های اجتماعی

ترجمه و شرح سفینة البحار

خلاصه آمار